All in all I don't know what to believeBut I told my friends I'm not sure if they're realAnd I'm peering in mirrors for proof that I'm here
Half in half out of this broken machineSick to the bone with some spectral diseaseCame back from the void with the void still in me
OhHow I wish I was hereHow I wish I was here
Watching my life on a de-tuned TVThe pictures I see are just shapes on a screenCome shake me out of my slow motion dream
Here comes another day lost within the fade outAnd I'm freaking outDon't let this be what I'm about, I'm about
OhHow I wish I was hereHow I wish I was here
OhHow I wish I was hereHow I wish I was here
OhHow I wish I was hereHow I wish I was here
OhHow I wish I was hereHow I wish I was here
OhHow I wish I was hereHow I wish I was hereHow I wish I was hereOh
All it would take, is a whisper or a kissTo seal my fate, within the abyss
AnesthesiaAll is seeing, self-deceiving
I'll find a way homeA way home
How I wish I was hereHow I wish I was here
Acid motherResin fatherI am blind
۲۲ آبان ۱۴۰۱
یکی دوسال پیش که میرفتم پیش مشاور بهم گفت " یه سوال دردناک ازت بپرسم؟ به نظرت زشتی؟ " اونموقع خیلی برام عجیب بود البته به خاطر انحراف چشمم ازم پرسید و خب منم اینجوری بودم که نه واقعا به نظرم معمولیم.
الان ولی شدیدا به مشکل برخوردم با ظاهرم، احساس میکنم خیلی چاقم، خیلی جوش دارم، اسنترا نمیذاره وزنم رو کم کنم و با حسرت به عکسای دو سه سال پیشم نگاه میکنم و میبینم که غبغب نداشتم. خدایا این کرونا چه بلایی سر من آورد چقدر به من ضربه زد. دلم میخواد فقط یه دوره برم تراپی و درمورد کرونا حرف بزنم.
۶ آبان ۱۴۰۱
البته که دانشگاه بهم اعتماد بنفس از دست رفتهام رو بهم برگردوند اما همچنان بعد از ورق زدن جزوههای المپیادم میزان حسرت و غمی که تجربه میکنم غیرقابل توصیفه. انقدر خودمو سرزنش میکنم که نتونستم به جایی برسونمش وقتی اون همه استعداد و علاقه داشتم. واقعا خاک بر سرم کنن که انقدر ضعیف بودم و هستم.
۴ آبان ۱۴۰۱
There's something in the airBurning ions in the oxygen are all aglowA feeling everywherePremonitions of the storm that comes, but I won't go
I'm done running towardsThe eyes of tornadoesPretending this is home
I breathe in the atmosphereLet it wash over my fearOf these heights as I transcendAnd become whole againI breathe in the atmosphereLet it take me out of hereI won't live life in the rainWaiting on the sky to change(Waiting on the sky to change)
I've been frozen since that dayI saw my clear blue skies as they turned to gray in front of meIt's hard to find my wayCan I rise above when giving up is all I know?
I'm done running towardsThe eyes of tornadoesPretending this is hope
I breathe in the atmosphereLet it wash over my fearOf these heights as I transcendAnd become whole againI breathe in the atmosphereLet it take me out of hereI won't live life in the rainWaiting on the sky to change
And the water's risingGoing deaf from the sound of rainAnd the water's risingI won't drown in the flood you madeAnd the water's risingGoing deaf from the sound of rainAnd the water's risingI won't drown in the flood you made
I breathe in the atmosphereLet it wash over my fearOf these heights as I transcendAnd become whole again
I breathe in the atmosphereLet it wash over my fearOf these heights as I transcendAnd become whole againI breathe in the atmosphereLet it take me out of hereI won't live life in the rainWaiting on the sky to change
Waiting on the sky to changeWaiting on the sky to changeWaiting on the sky to changeWaiting on the sky to change
۲۹ شهریور ۱۴۰۱
چند روزه حالم خوب نیست، کلافهام.
هی میام به خودم میبینم هیچکاری نکردم از همه بیشتر چاقی و وضعیت بدنم اذیتم میکنه و اراده نداشتنم. هی به خودم میگم برم دانشگاه درست میشه ولی خب کی میدونه.
استرس اعلام نتایج رو دارم درحالی که میگم ندارم. کلا آشفتهام.
خدا کمک کنه بگذره فقط.
۲۵ شهریور ۱۴۰۱
سه چهار روز دیگه نتایج میاد و بدترین حالت ممکن دانشگاه الزهراعه و خب اونقدم بد نیست. ولی خب همزمان هم امیدوارم که جای دیگهای قبول شم ولی همیشه بهترین کار اینه که بدترین انتظار رو داشته باشم تا اگه هرچیزی جز اون شد خوشحال شم.
۲۳ شهریور ۱۴۰۱
تقریبا یه ماهی میشه از اخرین باری که اینجا نوشتم. همچنان هم میگم که نشونهی خوبیه البته که دلم میخواد اینجا بیشتر بنویسم. شاید یه موقعی برسه که بجای غر زدن موفقیت هامو بنویسم.
تابستون داره تموم میشه و خب هیچکاری نکردم عملا البته حس بدیم ندارم احساس میکنم بهش نیاز داشتم. بی دغدغهای مطلق.
دو سه بار باهاش حرف زدم از مشکلاتمون گفتیم بیشتر میخواستم اون یخش اب بشه که بتونم بهش کمک کنم، گوش شنواش باشم و خب خوشحالم. کمک کردن به آدما عمیقا خوشحالم میکنه.
۱۶ شهریور ۱۴۰۱
من اون سال نمیتونستم درس بخونم!
به خدا قسم میخواستم واقعا میخواستم! انگار خوشم میاد الان که مدال نیاوردم.
ولی نمیتونستم! حالم بد بود! چرا نمیفهمین.
کلی تلاش کردم از اون وضعیت بیام بیرون ولی چون تموم شده انگار همه یادشون رفته چه جوری بودم. برای زندگیم دلیل نداشتم بعد انتظار داشتن طلا هم بیارم. نمیشد واقعا نمیشد.
ببخشید که اون بچه ای نیستم که انتظار داشتین.
۱۸ مرداد ۱۴۰۱
نتایج کنکور اومد و خب فاجعه نشدم ولی خوبم نشدم. ولی نمیدونم چمه دلم گرفته، رتبه های بقیه رو میبینم دوستای خودمو و میبینم اونا چقدر بهتر شدن. البته خب زحمت کشیدن من هیچکاری نکردم ولی کاش میکردم. میدونی برام مهم نیست کجا میرم دانشگاه و چی میخونم ولی برام مهمه که مامان بابام بهم افتخار کنن و قطعا این چیزی که این چند ساله اتفاق افتاده.
هی یادم میفته که میتونستم کجا باشم میتونستم حتی طلای المپیاد بیارم ولی نتونستم. ولش کردم از همچی ناامید شدم و الان اینجوریم.
باهاش داشتم حرف میزدم میگفت از دبیرستان افسردگی داره و داشته، ولی خب تفاوتش اینه که اون رتبه 22 شد، رتبه یک دانشگاهش شد و الانم رتبه یک دانشگاه توی رشته ارشدی که اصلا مرتبط به درسش نبوده. صد برابر من فشار روش بوده و خب اون کجاعه من کجام. نشستم براش لیست کردم که چه کارای مهمی انجام داده و خب واقعا هم تاثیر گذار بودن؛ ولی باعث میشه فکر کنم اصلا کسی میتونه یه همچین لیستی رو برای من درست کنه؟ از موقغی که فرزانگان یک قبول شدم هیچ کار مهم دیگه ای انجام ندادم. حتی همین گیمی که وقت میذارم براش، نسبت به بقیه توش معمولیم. یعنی حتی تو علاقه امم ماهر نیستم.
۱۴ مرداد ۱۴۰۱
دلم گرفته جراشو نمیدونم کلا یه حال کلافهایم. یحتمل یه بخشیش سر خوابایی که صبح دیدم یه بخشیش مال اینه که هیچکاری نمیکنم و یه بخشیشم سر اینه که یکیشونو پیدا کردم. کانال تلگرام داشت، توش از ابجو و چسناله میذاشت. عصبیم کرد. چرا؟
چون من طرد شده بودم چون مثل اونا نبودم و اذیت شدم اما حالا خودشون صدبرابر بدترن.
عصبیم ولی نه به خاطر اونا، از خودم ناراحتم چون نمیتونم فراموش کنم، سخت چسبیدم به خاطرات بدم، همچنان یه چیزی درونم میخواد افسرده باشه دست و پا میزنه که برم گردونه به چاه. بعد سه سال مشاوره هنوز نتونستم اینو متوجه هیچ روانشناس و متخصصی کنم حتی سرچشم کردم نبود، نمیدونم چیه ولی مطمئنم اگه نبود خوشحال تر بودم.
۳ مرداد ۱۴۰۱