آبشار یخ

Feels like a storm is gathering inside my chest

آبشار یخ

Feels like a storm is gathering inside my chest

آبشار یخ

چیزی بگو از آتش و آغاز
آزادی پرنده و پرواز
یعنی به من امید بده باز
حتی اگر وجود ندارد...

بایگانی

صد و چهلمین قطره

هنوزم دارم آروم آروم درس میخونم شاید بتونم روزی 6 ساعت بخونم حداکثر. کلاسا ولی آنلاین هنوزم نمیشه کامل تمرکز کرد نمیدونم چه حکمتیه اصن خوابم میگیره. 

 

جدا از اینا ولی وقتی دوز قرصمو زیاد کرد خیلی حس بهتری دارم. احتمالا ترکیبی از قرص و مولتی ویتامین و درس خوندنه که احساس میکنم افسردگیم بهتره. که خب خدا رو شکر تا وقتی توشی نمیدونی چقدر بیرونش زندگی راحتتره. 

 

۶ بهمن ۱۴۰۰

صد و سی و نهمین قطره

شروع که کردم به درس خوندن البته نه مثل "کنکوری" خیلی اروم و اونقد منسجم درس نمیکنم ولی خب. 

داشتم جزوه های المپیاد رو نگاه میکردم قشنگ جوری ناراحتم کرد یه نوع غم جدیدیه. شاید بتونم بهش بگم حسرت. خسرت از این که چقدر وضعم خوب بود و چقدر کرونا نابودش کرد. منی که ایرجی میگفت دهم طلا میشم رسیدم به هیچ جا ازش افسردگی نصیبم شد و بس. ناراحتم و عصبانیم از خودم که نتونستم به جایی برسونمش و الانم کاری نمیکنم. ولی خب گذشت دیگه نه من نه کس دیگه ای کاری میتونه بکنه.

 

 ۱۶ دی ۱۴۰۰

صد و سی و هشتمین قطره

هرچی بیشتر پیش میره بیشتر به این نتیجه میرسم کشتن خودم بهترین راهه برای همه چی. هی فکر میکنم میبینم این 18 سال نه تنها هیجکاری نکردم بلکه بیشتر اسیب زدم و رسوندم باعث ازار شدم چه دلیلی برای ادامه دادن دارم؟ از زندگیم عملا هیچی نمیخوام و هیچ امیدی به هیچی ندارم. چجوری ادما امیدوار میشن هرروز صبح که پا میشن برای زندگیشون انگیزه دارن؟ 

 

۲۳ آذر ۱۴۰۰

صد و سی و هفتمین قطره

مثل قبل اینجا نمینویسم که در کل فکر میکنم نشونه خوبیه البته که احساس میکنم هنوزم خوب نیستم دلیلشم نود و نه درصد مال درسا و بدبختیاییه که دارم و میدونم کاری نمیکنم براش.
 

۲۷ آبان ۱۴۰۰

صد و سی و ششمین قطره

چقدر به آدما وابسته ام که حواسمو پرت کنن از این زندگی و موجود بی ارزشی هستم. اگه به خودم باشه همینجوری میشینم و هیچکاری نمیکنم.

به همه دروغ گفتم و میگم. تا کی؟ نمیدونم. احساس میکنم یه روزی برای خودمم شخصیتمو گم میکنم. 

 

 ۱۰ آبان ۱۴۰۰

صد و سی پنجمین قطره

دوباره دارم برمیگردم به همون اوضاع؟ احتمالا اره.

 

 ۱۳ مهر ۱۴۰۰

برای این که گمش نکنم...

Somewhere I Belong

 

۲۲ شهریور ۱۴۰۰

صد و سی و سومین قطره

دلم گرفته باز بی هیچ دلیلی. مدتی اینحا ننوشتم ولی دلم تنگ شده بود برای اینحا. برای یه جایی که خودمم. یادی کنیم از این آهنگ زیبا که هنوزم با هیچیزی نمیتونم به این شدت همدردی کنم.

 

What is wrong
Not with the world but me

 

۲۲ شهریور ۱۴۰۰

صد و سی و دومین قطره

هم‌سو نشونم داد که این دوره چقدر برای هممون سخت بوده و هست. 

 

۱ مرداد ۱۴۰۰

هم‌سو (١۴٠٠-١٣٩٩)

[٠٠:٠٧]من در کنجی متروک
سایه‌ای سنگین بر دیوار
خانه‌ای بی‌روزن
تاریکی تنها همدم


آجرها سدی بر رویای خورشیدند
(گروه اول) 
دستان سرد من خالی از امیدند
(گروه دوم) 
آن‌سوی شب شاید راهی دیگر باشد
(گروه اول) 
باید جز تنهایی رازی دیگر باشد
(گروه دوم) 

آجرهایی کوچک برمی‌دارم اما
(گروه اول) 
آوازی از غربت می‌گیرد جانم را
(گروه دوم) 
می‌پیچد چون پیچک می‌بلعد قلبم را
(هر دو گروه) 


[٠١:٠۵]باریکه‌ای از نور
می‌تابد بر چشمِ تارم
یک دریچه رو به شهری
آدمهایی سرگردان چون من


[٠١:٣۴]نور رویاهایم
مرا سوی خود میخواند
قدم در شهر می‌گذارم
سایه با من می‌ماند


[٠٢:٠٣]آدمها از قلبِ تاریکی می‌رویند (گروه اول) 
در بن‌بستِ قصه، راهی نو می‌جویند
(گروه دوم) 
هریک حرفی سردرگم در متن دوران
(گروه اول) 
جوشش و پویش در رگ‌هایشان پنهان
(گروه دوم) 

[٢:١٧]رهپیمای فردا، هم‌سو اما تنها
(گروه اول) 
هر یک رودی جاری تا دامان دریا
(گروه دوم) 
درگیرد پیوندی ناگاه و بی پروا 
(هردو گروه) 

 

[٠٢:٣٢] خورشیدی نو از وصال دستان ما برآید
زندگی در سایه‌هامان شعری دیگر سراید
 

 

۱ مرداد ۱۴۰۰