آبشار یخ

Feels like a storm is gathering inside my chest

آبشار یخ

Feels like a storm is gathering inside my chest

آبشار یخ

چیزی بگو از آتش و آغاز
آزادی پرنده و پرواز
یعنی به من امید بده باز
حتی اگر وجود ندارد...

بایگانی

۱ مطلب در اسفند ۱۴۰۴ ثبت شده است

خسته ام. واقعا نابودم. از همه نظر. از همه چیز ناامیدم. از طرفی میخوام بمیرم چون زندگی کردن تو این استرس وحشتناکه و از طرفی به این فکر میکنم که تو این 22 سال واقعا زندگی نکردم که الان بمیرم. من هنوز شادی رو تجربه نکردم، لذت بردن از زندگی رو تجربه نکردم. ولی واقعا هم دیگه نمیخوام زندگی کنم. ترس جنگ داره منو میکشه و از طرفی وقتی میبینم انقدر همه مشتاق جنگن حس میکنم تنهای تنهام. به چی باید امیدوار باشم؟ این که تو چهل سالگی زندگیم بهتر باشه؟ اما تا اونموقع انقدر افسردگی و استرس و تراما پدرمو در میاره که حتی اگرم همه چیز در چهل سالگیم خوب باشه بازم نتونم ازش لذت ببرم. 

جدیدا هر چیز بدی پیش میاد ناخوداگاه ذهنم خودش رو جدا میکنه، چند لحظه ای حس میکنم که خوابم و قراره بیدار شم. مهم نیست اون چیز بد چی باشه، با ماشین تصادف کردم این اتفاق افتاد، با مامانم دعوام شد این اتفاق افتاد، اخبار که میخونم این اتفاق میفته، سیستم عصبیم و مغزم دیگه نمیکشه. واقعا نمیتونم دیگه. 

تمام راه‌های پیش روم وحشتناکه، مهاجرت کنم و خانواده ام رو که تنها فرزندشون منه رو تنها بذارم؟ تو این کشور زندگی کنم که هر لحظه هرچیزی میتونه اتفاق بیفته؟ واقعا چه خاکی باید به سرم بگیرم تو زندگیم؟ حهاش38ضصفغشثثذا. میخوام یه چیزی رو خرد کنم. میخوام داد بزنم. 

 

۸ اسفند ۱۴۰۴